به نام خدایی که در این نزدیکیست
گفتگو با شیطان

صداها. دود. ابری از دود بود که بر تمام فضا سایه افکنده بود. تنها در گوشه ای نشسته بودم. گویی به دنبال فرشته ای می گشتم که از آسمان بر من نازل آید. چیزی از دور می آمد. انتظارم به سر آمده بود؟ نزدیک آمد. هاله ی دود را شکافت. صداها ایستادند. گویی اتفاق مهمی در شرف وقوع بود، سکوت کردند. سکوت... شوکه شدم. شباهتی به فرشته نداشت. بی رنگ بود. بی جرم. ولی قابل تشخیص در آن انبوه صداها و تجمیع دود غلیظ. نزدیک تر آمد. پرسیدم تو دیگر کیستی؟
گفت: شیطان.
لرزه ای بر درخت تنومند افکارم افتاد.
گفتم من از خدا فرشته ای خواستم، تو آن نیستی. تو مزمومی، ظالمی، کریه، زشت...
گفت: آیا چیزی در من می بینی؟ من شبیه چیستم؟
نگاه کردم، دقیق تر نگاه کردم، با قلبم دیدم. اما چیزی مزموم نیافتم.
پرسیدم: پس... پس آن همه زشتی که همه از تو می گویند چی؟ آن چه خدا گفت چی؟
گفت: به خدا کاری نداشته باش به آن هم می رسیم. من تنها توهمی هستم که روزی در ذهن مغشوش آدم حلول کرد. آری توهمی هستم در پایین ترین سطح تفکر آدمی. من حتی وجود هم ندارم. من هیچم. این هیچ را چنان گفت که من هم احساس هیچ بودن کردم.
گفتم: ولی تو را دیده اند، با چهره ای وحشتناک در حال فریب آدمیان. در حالی که زنجیری به گردنشان آویخته ای و به نا کجاآباد می کِشی. تو را دیده اند.
گفت: به تو گفتم؛ توهمی در پایین ترین سطح تفکر.انسان هر قدر هم ناتوان باشد قادر به ایجاد وهم و خیال است. از تو می پرسم: آیا حیوانی مرا دیده است؟ آیا از گیاهی شنیده ای که او را فریب داده باشم؟ دانه برفی را دیده ای که لبخند را از لبانش بربایم؟
لکنت گرفتم. خودم را که مثل برجی فروریخته بودم، جمع کردم.
گفتم: خوب... خوب...نه. پس به من بگو چرا این قدر معروفی که همه تو را می شناسند و باور دارند؟
گفت: اگر من نباشم چه می شود؟
درمانده گفتم: نمی دانم.
گفت:من می گویم. دیگر کسی نمی تواند اشتباهاتش را به گردن من بیاندازد. تصور کن اگر کسی با شجاعت بگوید که من خودم، انسانی با تفکر، اشتباه کرده ام، مرا ببخشید، آیا کسی او را می بخشد؟
با حالتی حاکی از خرسندی دانستن جواب، گفتم: تو خود پاسخ را می دانی.
لبخندی زد.
پرسیدم پس آنکه می گویند خدا هم توهی بیش نیست چه؟ درست است؟ بدون این که به من نگاه کند ،رویش را برگرداند تا برود. خواهش کردم بماند و پاسخ دهد.
سوالم را تغییر دادم: پس این را دیگر قبول داری که یک صبح وقتی خدا از خواب بیدار شد از روی بیکاری، با بی حوصلگی، صمیمانه، مزرعه ای خلق کرد، بعد فکر کرد چیزی کم است، انسان ها را مانند مورچگانی در آن آفرید و آنگاه با خیالی آسوده، خرسند از نتیجه کارش، از بالا به نظاره نشست... خواست حرفم را قطع کند، گفتم گوش بده... به نظاره تمام جنگ ها، دروغ ها، خیانت ها،سوءتفاهم ها، توهم ها، تردیدها و... ترس ها. واژه تردید را با تحکم خاصی ادا کردم.
به آرامی گفت: مزرعه ای هست. صدایش را بالا برد و با تحکم ادامه داد: اما فراموش کردی، خدا نظاره نمی کند اشتباهات بشری را. خدا یک توهم نیست. اصلاً خدا یکی نیست. به تعداد این مورچگان، خداهایی هستند. خدای تو نظاره نمی کند تو را، خدایت زندگی می کند، با تو، درون تو.
پرسیدم پس چرا می گذارد اشتباه کنم؟
گفت: اگر نمی گذاشت که زندگی ات خالی بود.خالی از هر نوع تفکری. خالی از هر تصمیمی. خالی از هر درسی، کسل کننده. بی نهایت مضحک. قبول نداری؟
پاسخی نداشتم، تنها با علامت سر تایید کردم. گفتم پس حداقل به من نشانش بده.
گفت: تا الآن به دنبالش گشته ای؟
سرم را پایین انداختم.
گفت: کافی است به گذشته ات بنگری و به خاطر آوری. به خاطر آوری لحظاتی را که درمانده بودی. او را خواهی یافت. نگاه به گذشته برای پیدا کردن حقیقت ساده تر از ادامه دادن به ساختن توهم است.
ناگهان آماج لحظاتی که زمانی تاریک بودند و بعد روشن شده بودند به ذهنم حلول کردند. با خجالت پرسیدم:
آیا از این که مردم همه چیز را به گردن تو می اندازند ناراحت نیستی؟
سعی کرد ناراحتی اش را پنهان کند ولی نتوانست.
گفت: نگران من نباش. اگر روزی تفکر کنند، اگر روزی بفهمند، خوشحال می شوم از این که رسالتم به پایان رسیده است.
گفتم: معجزه را نشانم بده.
پنجره ای در سمت چپ سینه ام باز شد. کسانی را دیدم که دوستم دارند. و کسانی را که دوستشان دارم.
گفت: معجزه ای از این بزرگ تر می خواهی؟
ادامه داد: چشمانت را ببند.
به سان سربازی که از مافوقش دستور می گیرد، آنچه گفت انجام دادم. شکوفه ای در سمت راست مغزم در حال جان گرفتن بود. محو تماشایش بودم که حس عجیبی در تمام وجودم روییدن گرفت. با تعجبی همراه با احساس خوشبختی، مثل پسرکی که تازه فهمیده صابون را "ص" می نویسند یا "س"، پرسیدم این دیگر چیست؟
پاسخی نشنیدم. بدون این که چشمانم را باز کنم دوباره پرسیدم: این چه حس غریبی است؟ جوابی نیامد. چشمانم را باز کردم. دیدم که شیطان رفته است. به یاد حرفش افتادم: "اگر روزی تفکر کنند، اگر روزی بفهمند، خوشحال می شوم از این که رسالتم به پایان رسیده است".
و فهمیدم که آن چه بود.
منبع : http://gonjeshkepir.blogfa.com از:گنجشک پیر