تبليغاتX
بازیچه

بازیچه

وقتی نمیتونی قواعد بازی رو عوض کنی,پس خفه شو و بازی کن !

مرد کور

به نام خدایی که سر خط پیاده شد

 

مرد کور

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

 

                                                                                                                  امیر راد

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1388ساعت   توسط امیر راد  | 

چراغ امید

به نام خدایی که در این نزدیکیست

 

چراغ امید

 

 

 

من دیگه یه امیر بی هدف نیستم ٫ دیروز اون امیرو با همین دستام دفنش کردم ٫ باید ثابت کنم عوض شدم اول به خودم بعد به کسی که دیگه شده همه کسم .

باید نهایت تلاشمو بکنم واسه اینکه میخوام آیندمو با کسی که دوسش دارم رقم بزنم حاضرم هر کاری کنم تا به هدفم برسم . هر چی بیشتر سنگ جلو پام بیفته بیشتر میرم بیشتر تحریک میشم چون این دیگه آخرین کسیه که هدف فرارش میدم

فکر میکردم  یه شکست خورده تا آخر زندگیش یه شکست خورده باقی میمونه ولی مدتیه بهم ثابت شده میشه شروع کرد میشه خواست میشه داشت میشه خدا رو واسطه کرد میشه زندگی کرد میشه عاشقانه زندگی کرد

گذشته م دیگه مرده ولی این یکیو دیگه دفنش نمیکنم میسوزونمش که دیگه هیچ یادگاری ازش باقی نمونه تا هیچ وقت به سوگش نشینم تا حتی دوست و آشنا ها هم اثری ازش پیدا نکنن

پروردگارا!
به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند.

 

                                                                                    امیر راد

+ نوشته شده در  جمعه 7 اسفند1388ساعت   توسط امیر راد  | 

خیانت

به نام خدایی که سر خط پیاده شد

 

خیانت (خواندن این مطلب به افرادی که جنبه ندارند اصلا توصیه نمیشود)

 یه پسر و دختر عاشق همدیگه بودن.میخواستن با هم ازدواج کنن.اما این وسط یه مشکل بوجود میاد.دختره به پسر خیانت میکنه و با یکی دیگه ازدواج میکنه.پسر به محض شنیدن این خبر ۳۰۰ میلی بنزین به خودش تزریق میکنه اما نمیمیره.خلاصه چند روزی بیمارستان بوده تو این مدت دختر با کمال پررویی یه روز میره ملاقاتش.پسر هم تا اونو میبینه یه چاقو بر میداره دنبالش میکنه .پسر بدو دختر بدو پسر بدو دختر بدو تا اینکه پسر میگیرتش دستشو بالا میبره که با چاقو بزنتش که یه دفعه بنزین تموم میکنه....پس در مصرف بنزین صرفه جویی کنید......................

 

                                                                                                                امیر راد

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اسفند1388ساعت   توسط امیر راد  | 

کوتاه اما پر معنا

به نام خدایی که همین نزدیکیست

 

کوتاه اما پر معنا

در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند؛ بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد؛ حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچكس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :" هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."

 

                                                                       امیر راد

                                                                    



+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت   توسط امیر راد  | 

سینوهه یا یوسف

به نام خدایی که باید باشد و نیست

 

 

سینوهه یا یوسف

 

 

از كرامات شیخنا فرج‌الله سلحشور كارگردان باسواد سریال یوسف پیامبر همین بس كه در تازه‌ترین شاهكار خود تاریخ را 300 سال كش داد و جریان تغییر خدای آمون به اتون را كه در زمان آمنهوتب چهارم در سال 1380 قبل از میلاد اتفاق افتاده بوده را به قرن 16 قبل از میلاد یعنی زمان حضرت یوسف وصل كرد و به شیوه خودش همچنان جعل تاریخ كرد. ظاهرا جناب ایشان برخلاف این كه خیلی‌ها معتقدند از منابع تاریخی دست‌هزارم هم استفاده نكرده است و منبع اصلی فیلم یوسف پیامبر هیچ كتابی نیست جز منبع دست اولی چون سینوهه پزشك فرعون مصر. به قول یكی از استادان صاحب‌نظر تاریخی ایشان فی‌الواقع بدون هیچ خجالتی رمان تاریخی سینوهه نوشته میكل پیرامو ( احتمالا با ترجمه مرحوم ذبیح‌الله منصوری) را جلوی روی خودشان گذاشتند و سعی كردند تا زیباترین داستان مذهبی جهان یعنی داستان یوسف (ع) را شبیه آن كنند.
البته باید اعتراف كنم كه قطعا باید زودتر به استفاده این كارگردان بزرگ پی می‌بردم اما از آن جا كه اصلا تمایلی به دیدن این سریال كه فقط بیت‌المال را حرام كرده ندارم كمتر پای دیدنش نشستم و تازه زمان‌هایی هم كه تلویزیون داشت این فیلم را نشون می‌داد یا نگاه نمی‌كردم یا حواسم به دیدنش نبود كه فشار خونم بره بالا كه ببینم كاهنان معبدش با اون كله‌های كچل در حالی كه سمسترا عین كیف دستشون گرفتن و از این طرف به اون طرف می‌رن بدون این كه بدونن این چیزی كه دستشون گرفتن علامت وحدت جنسی است نه عصا. یا این كه یوسف چشم روشنی كه مجبور شده لنز تیره بذاره و از نظر زیبایی شناسی زنانه هیچ جذابیتی نداره چه شباهتی به مردی داره كه تمام زنان مصر عاشقش بودند؟! تازه وقتی حرف می‌زنه برای این كه نشون بده خیلی مهم و زیباست سعی می‌كنه با تفاخر و غرور به همه نگاه كنه و یك ابروش رو بالاتر ببره كه دیگران نگاهش كنند. اما جمعه این هفته چون جایی مهمون بودم مجبور بودم پای تلویزیون بنشینم و ببینم كه ایشان چگونه با تاریخ اعجاز كرده و حتی دریغ كرده كه به سهل‌الوصول‌ترین منابع تاریخی كه تو هر كتابخونه‌ای پیدا می‌شه و خوندنش خیلی سخت نیست یعنی جلد اول مجموعه 14 جلدی تاریخ تمدن ویل‌دورانت هم مراجعه كنه و بفهممه كه حضرت یوسف در زمان اخناتون زندگی نمی‌كرده. نمی‌فهمم سلحشور از تاریخ سر در نمی‌آره بین این گروه بزرگ تولید یكی نبوده كه فقط به اندازه یه ارزن تاریخ بدونه تا به ایشون گوشزد كنه كه استاد وقتی قراره تاریخ را و به و بسازی حق نداری از خودت داستان در بیاری؟!
براساس داستانی كه در قسمت 29 مجموعه یوسف پیامبر به تصویر در آمد این پیامبر الهی بعد از آن كه به مقام عزیزی مصر در درباره فرعون آمنهوتب چهارم منصوب شد با تدبیر توانست دومین فرمانروای امپراطوری بزرگ دنیای قدیم را یكتاپرست كند. نكته خنده دارش این جا بود كه وقتی اخناتون به یكتاپرستی شد غسلی را انجام داد كه مندائیان و صائبین كه پیروان حضرت یحیی( همدوره حضرت عیسی ع) انجام می‌دهند و در هیچ آیین دیگری چنین آیین تشرفی وجود ندارد.
براساس منابع معتبر تاریخی كه تا كنون منتشر شده است و ما از آن ها خبر داریم هیچ فرعونی ( حتی آمنهوتب چهارم) داعیه یكتاپرستی نداشته است. در هیچ منبعی حتی عهد عتیق هم گفته نشده كه حضرت یوسف (ع)كه فرزند یازدهم حضرت یعقوب (ع) است كه در حدود سال‌های 1600 پیش از میلاد مسیح در سرزمین كنعان به‌دنیا آمد و بعد از اتفاقاتی كه برایش رخ داد به مقام نیابت سلطنت مصر رسید؛‌ فرعون را به دین خودش دعوت نكرده است.
منابع تاریخی آورده‌اند حضرت یوسف در دوره تاریخ مصر میانه كه با یك رخداد مهم تاریخی همزمان شده است، زندگی می‌كرده است. در حدود 1674 ق.م سیزده سال بعد از مرگ یكی از مقتدرترین فراعنه مصر یعنی آمنمحت سوم( با آمنهوتب‌ها كه مربوط به دوره جدید بودند اشتباه نشود) برسر جانشینی وی نزاعی درگرفت كه سرزمین بزرگ و حاصلخیز نیل را ضعیف كرد. نتیجه این ضعف حمله قبایل بیابانگرد آسیای صغیر به مصر و در دست گرفتن حكومت شد.
این حاكمان بیگانه كه بیش از دو قرن بر سرزمین مصر حكومت داشتند را در تاریخ هیكسوس‌ها یا حكومت چوپانان می‌شناسند. در این دوره حكومت سختگیری‌های دوران فراعنه عهد قدیم را نداشت و هرچند حاكم خود را به عنوان پسر خدا معرفی می‌كرد اما سختگیری مذهبی به شدت گذشته وجود نداشت. به نوشته عهد عتیق حضرت یوسف در زمان یكی از همین پادشاهان چوپان به درباره بوتیفار عزیز مصر رسید و بعد از هم توانست عزیز مصر شود. ایشان در سن پیری بعد از این كه قحطی بزرگی در كنعان به وجود آمد افراد خانواده‌اش را كه در تاریخ به بنی اسرائیل مشهورند را به مصر كوچ داد و در پیری هم در مصر مرد و باز به نوشته عهد عتیق مومیایی و در همین سرزمین دفن شد. 300 سال بعد از این دوره یعنی حدود 1380 ق.م زمانی كه بار دیگر مصریان با شكست دادن پادشاهان چوپان بار دیگر حكومت سرزمین نیل را بدست گرفتند، فرعونی به حكومت مصر رسید كه ویل‌دورانت با استناد با منابع دست اول مصری او را شاه زندیق و سایر مورخان او را به نام آمنهوتب چهارم می‌شناسند. او كه جانشین پدرش آمنهوتب سوم شد شاعری بود كه از تسلط بیش از حد كاهنان معبد آمون به تنگ آمد و خدای جدیدی را به مصر معرفی كرد به نام «آتون» و با برداشتن پسوند آمون خود را اخناتون یعنی راضی كننده آتون نامید. بسیاری از مورخان معتقدند منظورش خدای یگانه بوده است؛ اما براساس منابعی كه از دوران این فرعون بخصوص اشعاری كه از خود او مانده است آتون در واقع خدایی است كه در خورشید زندگی می‌كند و منشا حیات در جهان است. برخی از مصرشناسان این خدا را شبیه آدونیس می‌دانند. اخناتون براساس مجسمه‌ای كه از او به دست آمده است مردی لاغر اندام با پلك‌های بزرگ و كاسه سر دراز بوده است كه به گفته برخی از منابع احتمالا به بیماری صرع دچار بود. یكی دیگر از نكات مهم درباره آمنهوتب همسرش بود كه منابع تاریخی از او به عنوان یكی از زیباترین زنان مصر نام بردند. در منبع غیر قابل اطمینانی مانند سینوهه از این زن به نام نفرنفرتی نام برده شده است كه به معنای زیبای زیبا است. البته این زیبایی را باید در زمان خودش سنجید. اما به نظرم سردیسی از این زن به دست آمده است كه نشون می‌ده زیبا بوده است و هیچ ربطی با این نفرنفرتی با اون موهای كاموایی و اون تیكه آهن روی سرش نداشت. اخناتون پایتخت جدیدی به نام اخن اتون ساخت كه در زمان بسیار كوتاهی به شهری آباد تبدیل شد. اما این پایتخت زیبا در حمله هیتی‌ها و جنگ‌های مذهبی از بین رفت. خود اخناتون نیز در جنگ داخلی شكست خورد و در اثر شدت یافتن بیماری درگذشت. البته یك نظرهم می‌گوید كه كشته شد. به هر حال با توجه به این كه دارای پسری نبود، دامادش توت عنخ آتون كه بعدها پسوند آمون یافت( همان فرعونی كه مومیایی‌اش در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود) به مقام پادشاهی مصر رسید.
حالا این دو تا موضوع چه ربطی داشت كه آقای سلحشور قصد كرده است تا یك سینوهه اسلامی با قرار دادن حضرت یوسف در كنار آمنهوتب تاریخ را 300 سال بكشه؟!

نویسنده:محفوظ

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت   توسط امیر راد  | 

گند زدم

به نام خدایی که باید باشد و نیست

 

گند زدم

سلام رفقا

امروز گند زدم  ماشین یه بنده خدایی دستم بود مالوندمش به یکی

آبرو دیگه واسم نمیمونه  بابا تقصیر من نبود اووم لعنتی اومد چسبوند بهم

شانس نداریم که  دست به هر چی میزنیم سنگ میشه  

۵۰،۶۰ تا باید پیاده شم  بابا ندارم بخدا  خیلی اعصابم خورده کاش خودم ترکیده بودم

تف به این زندگی

          

                                                                                          امیر راد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت   توسط امیر راد  | 

گفتگو با شیطان

به نام خدایی که در این نزدیکیست

 

گفتگو با شیطان

 

 

صداها. دود. ابری از دود بود که بر تمام فضا سایه افکنده بود. تنها در گوشه ای نشسته بودم. گویی به دنبال فرشته ای می گشتم که از آسمان بر من نازل آید. چیزی از دور می آمد. انتظارم به سر آمده بود؟ نزدیک آمد. هاله ی دود را شکافت. صداها ایستادند. گویی اتفاق مهمی در شرف وقوع بود، سکوت کردند. سکوت... شوکه شدم. شباهتی به فرشته نداشت. بی رنگ بود. بی جرم. ولی قابل تشخیص در آن انبوه صداها و تجمیع دود غلیظ. نزدیک تر آمد. پرسیدم تو دیگر کیستی؟

گفت: شیطان.

لرزه ای بر درخت تنومند افکارم افتاد.

گفتم من از خدا فرشته ای خواستم، تو آن نیستی. تو مزمومی، ظالمی، کریه، زشت...

گفت: آیا چیزی در من می بینی؟ من شبیه چیستم؟

نگاه کردم، دقیق تر نگاه کردم، با قلبم دیدم. اما چیزی مزموم نیافتم.

پرسیدم: پس... پس آن همه زشتی که همه از تو می گویند چی؟ آن چه خدا گفت چی؟

گفت: به خدا کاری نداشته باش به آن هم می رسیم. من تنها توهمی هستم که روزی در ذهن مغشوش آدم حلول کرد. آری توهمی هستم در پایین ترین سطح تفکر آدمی. من حتی وجود هم ندارم. من هیچم. این هیچ را چنان گفت که من هم احساس هیچ بودن کردم.

گفتم: ولی تو را دیده اند، با چهره ای وحشتناک در حال فریب آدمیان. در حالی که زنجیری به گردنشان آویخته ای و به نا کجاآباد می کِشی. تو را دیده اند.

گفت: به تو گفتم؛ توهمی در پایین ترین سطح تفکر.انسان هر قدر هم ناتوان باشد قادر به ایجاد وهم و خیال است. از تو می پرسم: آیا حیوانی مرا دیده است؟ آیا از گیاهی شنیده ای که او را فریب داده باشم؟ دانه برفی را دیده ای که لبخند را از لبانش بربایم؟

لکنت گرفتم. خودم را که مثل برجی فروریخته بودم، جمع کردم.

گفتم: خوب... خوب...نه. پس به من بگو چرا این قدر معروفی که همه تو را می شناسند و باور دارند؟

گفت: اگر من نباشم چه می شود؟

درمانده گفتم: نمی دانم.

گفت:من می گویم. دیگر کسی نمی تواند اشتباهاتش را به گردن من بیاندازد. تصور کن اگر کسی با شجاعت بگوید که من خودم، انسانی با تفکر، اشتباه کرده ام، مرا ببخشید، آیا کسی او را می بخشد؟

با حالتی حاکی از خرسندی دانستن جواب، گفتم: تو خود پاسخ را می دانی.

لبخندی زد.

پرسیدم پس آنکه می گویند خدا هم توهی بیش نیست چه؟ درست است؟ بدون این که به من نگاه کند ،رویش را برگرداند تا برود. خواهش کردم بماند و پاسخ دهد.

 سوالم را تغییر دادم: پس این را دیگر قبول داری که یک صبح وقتی خدا از خواب بیدار شد از روی بیکاری، با بی حوصلگی، صمیمانه، مزرعه ای خلق کرد، بعد فکر کرد چیزی کم است، انسان ها را مانند مورچگانی در آن آفرید و آنگاه با خیالی آسوده، خرسند از نتیجه کارش، از بالا به نظاره نشست... خواست حرفم را قطع کند، گفتم گوش بده... به نظاره تمام جنگ ها، دروغ ها، خیانت ها،سوءتفاهم ها، توهم ها، تردیدها و... ترس ها. واژه تردید را با تحکم خاصی ادا کردم.

به آرامی گفت: مزرعه ای هست. صدایش را بالا برد و با تحکم ادامه داد: اما فراموش کردی، خدا نظاره نمی کند اشتباهات بشری را. خدا یک توهم نیست. اصلاً خدا یکی نیست. به تعداد این مورچگان، خداهایی هستند. خدای تو نظاره نمی کند تو را، خدایت زندگی می کند، با تو، درون تو.

پرسیدم پس چرا می گذارد اشتباه کنم؟

گفت: اگر نمی گذاشت که زندگی ات خالی بود.خالی از هر نوع تفکری. خالی از هر تصمیمی. خالی از هر درسی، کسل کننده. بی نهایت مضحک. قبول نداری؟

پاسخی نداشتم، تنها با علامت سر تایید کردم. گفتم پس حداقل به من نشانش بده.

گفت: تا الآن به دنبالش گشته ای؟

سرم را پایین انداختم.

گفت: کافی است به گذشته ات بنگری و به خاطر آوری. به خاطر آوری لحظاتی را که درمانده بودی. او را خواهی یافت. نگاه به گذشته برای پیدا کردن حقیقت ساده تر از ادامه دادن به ساختن توهم است.

ناگهان آماج لحظاتی که زمانی تاریک بودند و بعد روشن شده بودند به ذهنم حلول کردند. با خجالت پرسیدم:

آیا از این که مردم همه چیز را به گردن تو می اندازند ناراحت نیستی؟

سعی کرد ناراحتی اش را پنهان کند ولی نتوانست.

گفت: نگران من نباش. اگر روزی تفکر کنند، اگر روزی بفهمند، خوشحال می شوم از این که رسالتم به پایان رسیده است.

گفتم: معجزه را نشانم بده.

پنجره ای در سمت چپ سینه ام باز شد. کسانی را دیدم که دوستم دارند. و کسانی را که دوستشان دارم.

گفت: معجزه ای از این بزرگ تر می خواهی؟

ادامه داد: چشمانت را ببند.

به سان سربازی که از مافوقش دستور می گیرد، آنچه گفت انجام دادم. شکوفه ای در سمت راست مغزم در حال جان گرفتن بود. محو تماشایش بودم که حس عجیبی در تمام وجودم روییدن گرفت. با تعجبی همراه با احساس خوشبختی، مثل پسرکی که تازه فهمیده صابون را "ص" می نویسند یا "س"، پرسیدم این دیگر چیست؟

پاسخی نشنیدم. بدون این که چشمانم را باز کنم دوباره پرسیدم: این چه حس غریبی است؟ جوابی نیامد. چشمانم را باز کردم. دیدم که شیطان رفته است. به یاد حرفش افتادم: "اگر روزی تفکر کنند، اگر روزی بفهمند، خوشحال می شوم از این که رسالتم به پایان رسیده است".

و فهمیدم که آن چه بود.

 

منبع : http://gonjeshkepir.blogfa.com از:گنجشک پیر

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت   توسط امیر راد  | 

دو روز مانده به پایان زندگی

به نام خدایی که در این نزدیکیست

 

دو روز مانده به پایان زندگی

 

 

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویم اش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود
پریشان و آشفته شد و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد و بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر رفت و تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی مانده است بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن.
او با هق هقش گفت: یک روز چه می توانم بکنم؟
خدا گفت:هرکس که لذت یک روززمین راتجربه کند گویی هزارسال زیسته است انکه امروزش را درنیابدهزارسال هم به کارش نمی اید
آنگاه هم یک روز را در دستهایش ریخت و گفت برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستش می درخشید اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتش بریزد. قدری ایستاد و با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را بر رویش ریخت و پاشید آن را نوشید زندگی را بویید چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد.
او در آن یک روز آسمان خراش بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را بدست نیاورد اما در همان یک روز دست به پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد و سرش را بالا گرفت و ابر را دید...
به آنهایی که نمی شناخت سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت بر او سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خداوند نوشتند امروز کسی درگذشته کسی که هزار سال زیسته بود

 

                                                                                                                       امیر راد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت   توسط امیر راد  | 

از صبح تا شب

به نام خدایی که باید باشد و نیست

 

از صبح تا شب

 

      

 

از صبح تا شب کنار خیابون ایستادی و در حال انجام وظیفه هستی، بدون این که کسی بهت بگه دَستت درد نکنه، یا ازت احوالپرسی کنه. به خاطر نوع کارِت آدم های زیادی رو در طول شبانه روز می بینی و باهاشون سر و کار داری. از پیر گرفته تا جوون. مرد یا زن. دکتر یا یک آدم بی کار. از بین همه خلایق، تنها این گربه های ولگرد هستند که توجه خاصی بهت می کنند. اونا هم اگر به خاطر منافع خودشون نبود حتی از چند متری تو هم رد نمی شدند. همه چیز کسل کننده. بی روح. بی هیجان. ترجیح می دادی یک قاب عکس بودی و بخشی از خاطرات یک زندگی رو در خودت جای می دادی. یا یک وسیله بازی، تا شاید گرما و شوقِ بازی بچه ها توی پارک به تو دلیلی برای موجودیت می بخشید. چیزی که زیاد داری وقته. پس کاری  نداری جز این که تمام مدت افسوس بخوری. افسوس به خاطر دستی که تو رو به وجود آورد. و یادت می آید که روز تولدت، به جای بوسه زدن بر آن دستان، با عصبانیت شدیدی آن ها رو گاز گرفتی. در جواب فحش شنیدی و چند تا لگد هم نوش جان کردی. اون روز، تنها روز به یاد ماندنی زندگیت بود، تا این که اون اتفاق تاریخی رُخ داد. یکی از شب های زمستان بود. احتمالاً شب یلدا. نیمه های شب بود و همه جا ساکت و تاریک. پسرک ولگرد خیلی نا اُمید به نظر می رسید. نزدیک تو اومد. همین طور که نزدیک تر می اومد، سردی بدنش رو بیش تر احساس می کردی. وقتی بهت رسید، در مقابلت ایستاد، لحظه ای مکث کرد و بعد به آرامی به جستجو پرداخت. تکه های مقوا و چند تکه چوب پوسیده رو برداشت. انگار که تمام دنیا رو بهش داده باشند. همه اون خِرت و پِرت ها رو کُپه کرد کِنارت و اون کوه کِرِم رنگ رو آتش زد. تا صبح کنارت ماند و گرم شد. چیزی ازش نپرسیدی. ولی خیلی خوشحال بودی که نا اُمیدی کسی رو به امید تبدیل کرده بودی. کاری که تو کردی رو شاید آدم های خوب هم به سختی بتوانند انجام دهند: تبدیل یک نا اُمیدی به یک اُمید. تا قبل از اون اتفاق فکر می کردی تو فقط یک سطل آشغال ساده کنار یک خیابان پر جمعیت هستی.

منبع : http://gonjeshkepir.blogfa.com از:گنجشک پیر

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت   توسط امیر راد  | 

مستی

به نام خدایی که باید باشد ونیست

 

مستی

 

آقا من امروز شاکیم‌‌ خیلیم شاکیم      

آخه خدا قربونت برم این همه چیزهای کثیف تو این دنیات بود حرومشون نکردی گفتی حلال گفتی بخورید و بیاشامید ولی اصراف نکنید دیگه شراب رو واسه چی حروم کردی ها؟ به ما که رسید آسمون تپید؟؟؟؟
البته پرونده م سیاه تر از اون چیزی که بخوام ادای آدم خوبهارو در آرم  
من که میدونم تو خیلی مهربونی پس دور مارو خیط نکشیا  آره قربونت امروز و فراموش کن بین خودمون باشه  
توبه ی گرگ مرگه دیگه کاریشم نمیشه کرد

ولی گوش شیطون کر خیلی حال داد

 

                                                                                                 امیر راد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت   توسط امیر راد  |